تبليغاتX
¤.:`·.¸¸.·´*{nIkEm@m@d}*`·.¸¸.·´:.¤

¤.:`·.¸¸.·´*{nIkEm@m@d}*`·.¸¸.·´:.¤

تورو دوست دارمو گريه.. شبا بيدارمو گريه ....... تا شدم عاشق چشمات گريه شد كارمو گريه............

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

Image and video hosting by TinyPic

همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...

ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...

یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!

به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...

اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم...

خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟

مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم...

چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...

 بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...

راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم  حرف دلم رو بهش بزنم...

ولی افسوس...

چشمم رو که باز کردم اون نبود...

اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم                                      

nIkEm@m@d

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت23:54توسط nIkEm@m@d | |

 

می خواستم که مرهمی باشم برای دردهات امــا نتونستم.
می خواستم تکیه گاهِ خستگی هات باشم امــا....
می خواستم آغوشِ گرمی برای دل شکستگی هات باشم امــا....
می خواستم سنگِ صبوری برات باشم امــا....

تصویر روزهایِ با هم بودنمون از نگاهم می گذره و بعد از اون..روزهایِ سرد..روزهایی که قامتِ هردومون زیرِ فشارِ بی رحمِ سرنوشت شکست و نگاهمون به تماشای نقاشیِ ویرانی نشست.
در اون موقع من و تو همپایِ هم از لحظه هایِ گزنده بی مهری گذشتیم.نـــازنــیــن...وجودِ تو رویایِ امیدی برای من بود.
حالا می خوام...
...می خوام همگام با سایه تنهایی هام در خیالِ بارونیت قدم بزنم و چترِ شکسته بغضمو برات باز کنم..می خوام گریه کنم..می خوام تو امتدادِ زندگی از تو بگم. تو طراوتِ شقایق های باغچه ی مــنی.

پ.ن:مادر
پ.ن:مـــادر
پ.ن:مـــــــادر

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت20:22توسط nIkEm@m@d | |

 نظر یادت نره باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

برو حالشو ببر

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت17:47توسط nIkEm@m@d | |